زمان مطالعه: 1 دقیقه

ماجرای یک عکس از قهرمان خرمشهر

سال هاست که از ماجرای حصر خرمشهر و آزاد شدن خونین شهر می گذرد. از آن روز تا به امروز روایت‌های زیادی از خرمشهر گفته شده و آثار زیادی به جا مانده است. درست مثل عکسی از یک مرد جوان که با بدنی نیمه برهنه و یک آرپی چی بر دوش، توسط محسن راستانی، عکاس جنگ ثبت و تبدیل به یکی از مهمترین عکس‌های مقاومت خرمشهر شد. اما صاحب این عکس چیست و پشت داستان زندگی قهرمانانه او چه داستان هایی تا به امروز بازگو نشده است.

جعفر پاکزاد

روزنامه نگار

30 فروردین 1405
شناسه : 143327
منبع:
اشتراک گذاری
اشتراک گذاری با
تلگرام گوگل پلاس
لینک
https://hadese24.ir/news/143327
152+
بالا
سال هاست که از ماجرای حصر خرمشهر و آزاد شدن خونین شهر می گذرد. از آن روز تا به امروز روایت‌های زیادی از خرمشهر گفته شده و آثار زیادی به جا مانده است.  درست مثل عکسی از یک مرد جوان که با بدنی نیمه برهنه و یک آرپی چی بر دوش، توسط محسن راستانی، عکاس جنگ ثبت و تبدیل به یکی از مهمترین عکس‌های مقاومت خرمشهر شد. اما صاحب این عکس چیست و پشت داستان زندگی قهرمانانه او چه داستان هایی تا به امروز بازگو نشده است.

حادثه 24 - سال هاست که از ماجرای حصر خرمشهر و آزاد شدن خونین شهر می گذرد. از آن روز تا به امروز روایت‌های زیادی از خرمشهر گفته شده و آثار زیادی به جا مانده است.  درست مثل عکسی از یک مرد جوان که با بدنی نیمه برهنه و یک آرپی چی بر دوش، توسط محسن راستانی، عکاس جنگ ثبت و تبدیل به یکی از مهمترین عکس‌های مقاومت خرمشهر شد. اما صاحب این عکس چیست و پشت داستان زندگی قهرمانانه او چه داستان هایی تا به امروز بازگو نشده است.


عشق در جنگ

حالا وقت آن رسیده که پای خاطراتش بنشینیم. سیدصالح می‌گوید: آن موقع تازه ۱۸ ساله بودم. ‌نگاهی به بتول، همسرش می‌اندازد و می‌گوید: حاج خانم هم رزمنده بوده اما رویش نمی‌شود تعریف کند. انصافا خانم‌ها در روزهای جنگ مردانه جنگیدند.
او ادامه می‌دهد: چند روز قبل از اینکه این عکس را از من بگیرند، ماجرایی برایم رخ داد. تصمیم گرفته بودیم نیروهای گارد ویژه ریاست جمهوری صدام را از بندر بیرون کنیم. با یک گروه به سمت سپنتا حرکت کردیم. از صبح آنجا مستقر شدیم. من آرپی‌جی داشتم و در حال کشیک دادن بودیم که از پشت درهای سنتاپ، صدای تانک‌ها را شنیدیم. تانک‌های عراقی می‌خواستند از بندر خارج شوند و به طرف شهر بیایند. من با علی، پرویز عرب و نادر بودیم. باید جلوی تانک‌ها را می‌گرفتیم. یک کیوسک بلوکی سیمانی پشت در بود. ما پشت آن سنگر گرفتیم. تا چشمم به تانک‌ها افتاد آرپی‌جی را آماده کردم که شلیک کنم. اما همینکه خواستم شلیک کنم، تانک لوله‌اش را به سمت ما گرفت و شلیک کرد. در یک لحظه همه چیز سیاه شد. از موج انفجار به اندازه یک نخل روی هوا رفتم و به روی تنه یک نخل دیگر افتادم. همان لحظه اشهدم را خواندم. بعد از چند دقیقه که به خودم آمدم احساس کردم صورتم خیس شده.
صالی می‌گوید: چند لحظه بعد شکرالله افکاری که بچه محله‌مان بود بالای سرم رسید و بغلم کرد و از در سپنتا تا مسجد مولوی کولم کرد. از این تعجب کردم، اوکه هیکلش لاغر بود چه طوری من را تا آنجا آورده بود. یک آمبولانس مال جنگ جهانی اول بود فکر کنم، من را داخل آمبولانس گذاشتند. آن مو قع دکتر شیبانی مطبش روبه روی مسجد جامع بود. آنجا چند خواهر امدادگر بودند که به زخمی‌ها رسیدگی می‌کردند.
سیدصالح به اینجا که می‌رسد نگاهی به همسرش می‌اندازد و با لبخند می‌گوید: تازه نامزد کرده بودیم. وقتی به آنجا رسیدم، بتول خانم هم آنجا بود. با دیدن من در آن وضعیت به طرفم آمد. گفت صالح چرا صورتت خونی شده. تازه آن جا بود که فهمیدم خون روی صورتم خون پرویز عرب بود. همان لحظه که تانک شلیک کرد در کنارم شهید شده بود.
صالی با همان صدای گرفته‌اش تعریف می‌کند: داغون شده بودم. بغض راه گلویم را بسته بود.اما حاج خانم( اشاره به همسرش بتول) ‌مثل یه کوه ایستاده بود. بغلم کرد و انگاری که فرشته‌های آسمانی بغلم کرده بودند. احساس آرامش پیدا کردم. انگار جان دوباره‌ای پیدا کردم.
روایت یک عکس پرخاطره
سیدصالح آن روز زنده ماند تا در روزهای پرالتهابی که خرمشهر پشت سر می‌گذاشت فرصت دوباره‌ای برای دفاع از شهرش پیدا کند. او حالا می‌رسد به آن عکس. همان عکس معروف. خسته شده و چند لحظه‌ای مکث می‌کند که گلویی تازه کند. بعد ادامه می‌دهد: دهم مهرماه بود وداشتم با چند افسر ارتش درباره درگیری‌ها و موقعیت عراقی‌ها در شهر صحبت می‌کردم. نفهمیدم چه کسی این عکس را گرفت اما چندسال بعد که خرمشهر می‌خواست آزاد شود، محسن راستانی(عکاس) گفت که من ازت عکس گرفتم.
او ادامه می‌دهد:آن روز عراقی‌ها با تیپ زرهی از صبح شروع به حرکت به سمت کشتارگاه خرمشهر کرده بودند. از صبح زود با شهید سید رضا موسوی سر جاده شلمچه پست می‌دادیم. رضا و من وقتی تانک‌ها را دیدیم وحشت کردیم. بلند شدیم و به طرف پمپ بنزین دویدیم. عراقی‌ها هم که مارا دیدند شروع کردند به شلیک. آن روز عراقی با تمام توان حمله کردند. همه را کشتند. جهنم درست کرده بودند. یک لحظه که اطرافم را نگاه کردم متوجه شدم رضا را گم کرده‌ام. به سر جاده شلمچه، سر میدان مقاومت رسیده بودم. عراقی‌ها می‌خواستند با تانک و نفربر وارد شوند. روز بدی بود، کلی هم تلفات داده بودیم. جوان‌های شهر همه شهید شده بودند. من این صحنه‌ها را که دیدیم گفتم خدایا این ذلته. این ذلتو برای مردم ایران نخواه. دعا کردم. بچه‌ها راجمع کردم و گفتم امروز وقت شهید شدن است. مقاومت می‌کنیم که یا پیروز شویم یا شهید. داشتم صحبت می‌کردم، دیدیم همه فرار کردند. با خودم گفتم چرا ترسیدند؟ در همان لحظه علی کناری، دستم را کشید. تازه آن موقع بود که دیدم پشت سرم یک تانک است. من هم فرار کردم. ‌رفتم توی یک کوچه بن بست و از دیوار بالا رفتم. رفتم بالای پشت بام یک خانه. حسابی ترسیده بودم. یک لحظه به خودم آمدم و گفتم صالح به خودت بیا. مردانگی تو کجا رفته. آنجا بود که قلبم شکست و گریه کردم. لباس رسمی سپاه تنم بود. آن روزها عراقی‌ها وقتی یک پاسدار را اسیر می‌گرفتند روحیه صد برابری پیدا می‌کردند. به خاطر اینکه احتمال می‌دادم اسیر شوم و برای اینکه روحیه عراقی‌ها قوی نشود، لباسم را درآوردم. کار سختی بود. آرم سپاه را بوسیدم و درحالی که اشک می‌ریختم از پشت بام پایین آمدم.
وی ادامه می‌دهد: انگار یک موجود دیگری شده بودم. یک نیروی جدیدی گرفته بودم. رفتم به طرف تانک‌های عراقی و دمار از روزگارشان درآوردم. لاف نمی‌زنم. باور کنید آن روز وقتی عراقی‌ها را داخل تانک‌ها و نفربرها با آرپی جی آتش می‌زدم انرژی می‌گرفتم.
مدالی که از جهان آرا گرفتم
آن روز عصر، همان موقعی که عکس را از من گرفتند و پیراهن تنم نبود، پاسدارهای آبادانی که برای کمک به خرمشهر آمده بودند گفتند جهان آرا تو را خواسته است. با غرور رفتم پیش جهان آرا. روی یک وانت ایستاده و منتطرم بود. تا دیدمش گفت، آفرین سید صالح. امروز گل کاشتی و قهرمان شدی. من مدال را از زبان شهید جهان آرا گرفتم.
صالی حرف‌هایش را با این جمله تمام می‌کند: «شهدا من را زنده نگاه داشتند تا روزگار مردم خوزستان را به عنوان تاریخ مستند، درست و واقعی به ملت ایران بگویم».

صفحه اینستاگرام حادثه 24 را در اینجا دنبال کنید.

ارسال نظر