مبینا کولیوند قهرمان زندگی شد

همه خوشحال بودند، صدای ساز و دهل فضای عروسی را پرکرده بود. ناگهان سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفت. چشمان میهمانان عروسی به زن جوانی دوخته شد که روی زمین افتاده بود. زن جوانی که تا چند دقیقه قبل شاد و خوشحال مشغول لذت بردن از مراسم عروسی بود و ناگهان بیهوش روی زمین افتاد. وقتی او را به بیمارستان رساندند هیچ کس فکرش را نمی کرد اینجا قرار است پایان زندگی او و آغاز زندگی چند بیمارنیازمند عضو پیوندی باشد.
روزنامه نگار
تاریخ: 15 اردیبهشت 1405
شناسه: 143379

 حادثه 24 - همه خوشحال بودند، صدای ساز و دهل فضای عروسی را پرکرده بود. ناگهان سکوتی مرگبار همه جا را فرا گرفت. چشمان میهمانان عروسی به زن جوانی دوخته شد که روی زمین افتاده بود. زن جوانی که تا چند دقیقه قبل شاد و خوشحال مشغول لذت بردن از مراسم عروسی بود و ناگهان بیهوش روی زمین افتاد. وقتی او را به بیمارستان رساندند هیچ کس فکرش را نمی کرد اینجا قرار است پایان زندگی او و آغاز زندگی چند بیمارنیازمند عضو پیوندی باشد.

به گزارش حادثه 24: چند روز مانده بود به سال تحویل و عروسی یکی از اقوام نزدیک خانواده کولیوند در ملایر. مبینا و پیمان چشم انتظار رسیدن روز عروسی بودند تا اینکه انتظار به رسید 25 اسفندماه آنها به همراه پسر خردسالشان راهی مراسم عروسی شدند. اما هیچ وقت فکرش را نمی کردند پس از امشب، دیگر قرار نیست خانواده سه نفرشان دوباره دور هم جمع شوند. مراسم عروسی به ساعات پایانی خود نزدیک شده بود، همه غرق درشادی بودند و صدای ساز و دهل فضا را پرکرده بودکه ناگهان مبینا مرادی زن جوان چشمانش سیاهی رفت و در مقابل چشمان میهمانان نقش بر زمین شد.همه با دیدن این صحنه در شوک فرو رفتند و سکوتی مرگبار همه جا را پرکرد.

از این جای ماجرا را پیمان همسر مبینا بازگو می کند:از صدای فریادهای خانم ها متوجه ماجرا شدم. وقتی به مبینا رسیدم، او روی زمین افتاده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. او را درآغوش گرفتم و صدایش می کردم اما هیچ نشانه ای از هوشیاری در او وجود نداشت. وی ادامه می دهد: گیج شده بودم، همسرم تا همین چند دقیقه پیش حالش خوب بود و می خندید اما حالا بی حرکت روی دستانم بود. با ماشین خودم، او را به بیمارستان غرضی ملایر بردم. دل توی دلم نبود. خیلی ترسیده بودم . در همان معاینات اولیه پزشکان مشخص شد او هم زمان دچار حمله مغزی و قلبی شده است. پزشکان عملیات احیاء را آغاز کردند و موفق شدند او را از ایست قلبی نجات دهند اما تلاش ها برای بهبود وضعیت مغزی مبینا راه به جایی نبرد .

همسر مبینا می گوید: پزشکان معتقد بودند مبینا باید هرچه سریعتر تحت عمل جراحی مغز قرار می گرفت، اما باید او را به بیمارستان امام حسین(ع) که مجهزتر بود منتقل می کردیم. با انتقال مبینا به بیمارستان امام حسین(ع) ، او تحت عمل جراحی قرار گرفت. هم زمان با اینکه پزشکان درحال تلاش بودند تا زن جوان 25 ساله دوباره سلامتی اش را به دست آورد، خانواده او پشت در اتاق عمل دست به دعا برداشته بودند. اما سرنوشت دیگری برای مبینا جوان در انتظارش بود.

وی ادامه می دهد: پس از چندساعت انتظار و درحالی که امیدوار بودیم پزشکان خبر از سلامتی همسرم بدهند از اتاق عمل بیرون آمدند و گفتند مبینا دچار مرگ مغزی شده و دیگر به زندگی باز نمی گردد. با شنیدن این خبر دنیا روی سرم خراب شد. نمی توانستم باور کنم دیگر او را نخواهیم داشت و از آن روز به بعد باید پسر 18 ماهه ام را به تنهایی بزرگ کنم.

اما اعلام مرگ مغزی مبینا پایان ماجرا نبود، پیمان همسر مبینا می گوید: بعد از اینکه پزشکان مرگ مغزی او را اعلام کردند پیشنهاد دادند تا اعضای بدنش را به بیماران نیازمند اهدا کنیم. تصمیم گیری درباره این اتفاق کارسختی بود اما با خودم گفتم همسرم که دیگر برنمی گردد اما اگر ژ بدهیم و اعضای بدنش رابه بیماران نیازمند اهدا کنیم جان چند نفر از مرگ حتمی نجات پیدا می کند.

همسر زن جوان اضافه کرد: ماجرای اهدای عضو را با پدر و مادر مبینا درمیان گذاشتم، آنها هم با این کار موافقت کردند و رضایت دادیم تا اعضای بدنش به بیماران نیازمند اهدا شود. حالا مطئن هستم که روح همسرم در آرامش است و در آینده وقتی پسرمان بزرگ شود از مادرش به نیکی یاد می کنم و قصه قهرمانی اش را برایش تعریف می کنم.

سرانجام با رضایت اولیای دم، مبینا به بیمارستان سینای تهران منتقل شد و با تلاش متخصصان کبد، کلیه ها و نسوج او به بیماران نیازمند جان دوباره ای بخشید.

کلمات کلیدی :
در همین رابطه